حمام تنها جایی است که میتوانم هجوم شدید فکرها و استرسهایم را آرام کنم. تنها جایی که میتوانم خودم را بغل کنم و زیر صدای چیک چیک قطرههایی که به سر و صورتم میخورند، فکر کنم هیچچیزی جز این لحظه وجود ندارد. هیچ تهدیدی بیرون از این محیط نیست و هیچ چیزی، مطلقا هیچ چیزی نمیتواند دستش به من برسد و نگرانم کند. گاهی وقتها فکر میکنم کاش میشد در حمام زندگی کرد.
برچسب: نویسنده: مهتاب میرزاپور تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 18:52
برچسب: نویسنده: مهتاب میرزاپور تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 18:52
برچسب: نویسنده: مهتاب میرزاپور تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 18:52
برچسب: نویسنده: مهتاب میرزاپور تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 18:52
برچسب: نویسنده: مهتاب میرزاپور تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 18:52
برچسب: نویسنده: مهتاب میرزاپور تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 18:52
برچسب: نویسنده: مهتاب میرزاپور تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 18:52
عجیبترین نوع حسودی را در روز جاری تجربه کردم. امروز توی قطار، وقتی من و خانم جلویی همزمان، ساندویچی که بهمان داده بودند را باز کردیم. وقتی او میتوانست گازهای بزرگ بزند و به جای آن همه نان خالی، به یک پنیر مربایی هم برسد. (بله به ما ساندویچ پنیر مربا دادند، دقیقا پنیر مربا) و تازه به جای اینکه بین هر گاز، آنقدر منتظر بماند، میتوانست تندتر هم بجود. درواقع...خیلی تندتر.
برچسب: نویسنده: مهتاب میرزاپور تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 18:52